دلم از دوری دلها تنگ است
دلم از این همه نا مردی ها
دلم از لهجه پاییزی رویای زمان در پندار
دلم از این همه فریاد ، بر آیین دلت غمگین است
دلم از دوری دیدنها ، و به آرامش فریاد رسیدن تنگ است
دل من می خواهد به لب فاصله ها لب بسپارد و چو باد برسد بر گهر سرخ نگین آسایت
دل من خونین است
دل من غمگین است
دل من باور من در پس این همه خوبی و بدی و انتظار ، ره چشمان تو را می پوید
دل من در پی ایجاد کلامی میگشت که رهی بر دل تو باز کند
دل من در گذر این همه کاش کاشکی کمی از فاصله ها بر می داشت
دل من می ماند
دل من می پوسد
دل من شیفته هیچت گشته
دلکم این دل نالان و خموش با صدای نفست زنده شده ، بی صدای نفست میمیرد
دلکم میمیرد بی تو دیگر هیچست بی تو دیگر نفسی نیست که فریاد دلم بشناسد
دلکم را بپذیر شاید این بار به آرامش فردا برسیم .
دست نوشته : میلاد امیری