يکم بار که عاشق شد، قلبش
کبوتر بود و تن اش از گل سرخ.
اما عشق آن صياد است که کبوتران را پر مي دهد.
و آن باغبان است که گل هاي سرخ را پرپر مي کند.
پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.
**
دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم.
اما عشق ، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمي کند،
پس آهويش را دريد و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛
که عشق طوفان است و نه ترمه مي ماند و نه ترنم.
*
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو.
اما عشق ، آن آسمان است که عقابان را مي بلعد و آن مرگ است که تن هر سروي را تابوت مي کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتي روان بر رود عشق .
*
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و يکم بار که عاشق شد، قلبش اسبي بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غيرت و استخوان.
و عشق آمد در هيئت سواري با سپري و
سلاحي بر قلبش نشست و عنانش را کشيد،
آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از اين پس زندگي، ميدان است و حريف، خداوند.
پس قلبت را بياموز که
عشق کار نازکان نرم نيست عشق کار پهلوان است، اي پسر
*
آنگاه تازيانه اي بر سمند قلبش زد و تاخت.
و آن روز، روز نخست عاشقي بود